گفتوگو با صدرا عیسیپور کارگردان نمایش «ایرلندی» در سالن استاد انتظامی
وقتی خانه به رینگ بوکس تبدیل میشود / واکاوی تضادها در «ایرلندی»

آیا خشونت تنها یک ویژگی شخصیتی است یا غریزهای که در تاروپود هر رابطهای رخنه میکند؟ این پرسشی است که صدرا عیسیپور در نمایش «ایرلندی» که از اثر «ملکه زیبایی لینین» مک دونا آن را اقتباس کرده، با جدیّت دنبال میکند. عیسیپور با نگاهی متفاوت به آثار مارتین مکدونا، سعی کرده است تضاد میان دو نسل را نه در قالب یک روایت رئالیستی، بلکه در فضایی استعاری و با ریتمی تند و پرتحرک به تصویر بکشد. او با استفاده از استعارهی «رینگ بوکس»، تقابل میان مادر و دختر را به یک نبردِ بیپایان و بیرحمانه تبدیل کرده است؛ نبردی که در آن، حتی رنگ از جهانِ صحنه نیز رخت برمیبندد. در این مصاحبه، کارگردان نمایش با ما از انگیزههای شخصی، اهمیت استفاده از آثار ایرانی و چرایی انتخاب سبک اجرایی خاص خود سخن گفت.
با توجه به جهان خشن و بیرحم آثار مارتین مکدونا، آیا خود شما هم در زندگی شخصی انسان خشنی هستید؟ اساساً مواجهه شما با مقوله خشونت در این اثر چگونه بود؟
واقعیت این است که خشونت یک غریزه طبیعی است که در نهاد هر انسانی وجود دارد و ما نمیتوانیم منکر آن شویم. نمیتوان به سادگی آدمها را به دو دسته مطلقِ خشن یا آرام تقسیم کرد؛ همه ما این غریزه را درون خود داریم، اما بروز آن در یک فرد ممکن است بسیار نزدیک و در دیگری دور و دستنیافتنی باشد.
ویژگی بارز نمایشنامههای مکدونا همین تمرکز بر خشونت است؛ بهطوری که اگر در اجرای آثار او به این عنصر ارجاع ندهید، عملاً اتفاق دراماتیکی در متن رخ نمیدهد. این ویژگی نهتنها در این کار، بلکه در سایر آثار او نیز به وضوح دیده میشود. با این حال، من خودم را آدم خشنی نمیدانم، اما به شدت به نظریات آنتونن آرتو علاقهمندم و در این اجرا تلاش کردم تا جای ممکن از تئاتر شقاوت او الهام بگیرم. امیدوارم در مسیر این الهامگیری موفق بوده باشم.
امروزه تئاتر ما به شکل چشمگیری به سمت اقتباس از آثار خارجی رفته و کمتر شاهد اجرای نمایشنامههای تالیفی و ایرانی هستیم. با وجود نویسندگان و کارگردانان توانمند داخلی، چرا با چنین پدیدهای روبهرو شدهایم؟
بخش عمدهای از این رویکرد به سلیقه هنرمندان و مخاطبان بازمیگردد. البته با تحلیل شما کاملاً موافقم؛ متأسفانه ما آنطور که باید قدر آثار خودمان را نمیدانیم و کمتر به سراغ متون ایرانی میرویم.
درباره انتخاب این اثر باید بگویم که نمایشنامه «ایرلندی» برای من از دل یک اجرای کارگاهی و کلاسهای آموزشی بیرون آمد. این متن پس از اجرا در کلاس، در ذهن من ماندگار شد و تصمیم گرفتم آن را به صحنه بیاورم. از طرفی، یک دغدغه کاملاً شخصی هم نسبت به این نمایشنامه داشتم؛ دغدغهای که شاید چندان برجسته (بولد) نشده باشد و کسی متوجه آن نشود، چون بیشتر جنبه درونی برای خودم دارد. با این همه، به نظرم کار کردن توأمان آثار ایرانی و اروپایی ایرادی ندارد، مشروط بر اینکه هر دو را به شکل درست و استاندارد اجرا کنیم. اما در نهایت، تأکید میکنم که باید بیشتر قدر داشتههای خودمان را بدانیم و از آثار نویسندگان ایرانی بهره ببریم.
در طراحی صحنه و نورپردازی کار، ظرافتهای خاصی دیده میشود. اگر بخواهم با صراحت بپرسم، در نمای پایانی و پس از وقوع قتل، شاهد تغییر رنگ صحنه هستیم؛ گویی رنگ از جهان کار رخت برمیبندد و همهچیز بیروح میشود. کارکرد رنگ و نورپردازی در جهان نمایش شما چیست؟
نورپردازی و طراحیصحنه در این کار نقشی کلیدی ایفا میکنند. در واقع رنگ در این نمایش نمادی از حیات و پویایی است. وقتی آن اتفاق تلخ رخ میدهد و قتلی صورت میگیرد، جهان نمایش رنگ خود را از دست میدهد؛ گویی تمام سرزندگی و حتی رنگ شخصیت دختر داستان نابود میشود. ما با این تغییرات بصری و نوری تلاش کردیم تا زوال تدریجی جهان نمایش و فروپاشی روانی شخصیتها را پس از فاجعه به تصویر بکشیم.
صحنه نمایش شما بسیار شلوغ است؛ با تردد مداوم بازیگران و نورپردازیهایی بسیار پررنگ و پرزرقوبرق. با توجه به اینکه نمایشنامه لزوماً چنین فضای پرزرقوبرقی را از شما نمیخواهد، چرا به سراغ این میزان از شلوغی و تضاد بصری رفتهاید؟
آنچه در صحنه میبینید، یک فضای کاملاً «سایکو» (روانی) است. چه ما سلامت روانی کاملی داشته باشیم و چه نداشته باشیم، همگی گاهی در خلوت خود چنین تصویرسازیهای پریشان و پرجنبوجوشی را تجربه میکنیم.
دلیل دوم من برای این انتخاب، خستگی از تکرار است. من از اینکه هر سال در هر سالنی با یک شیوه اجرایی یکسان، یک متد تکراری و نورپردازیهای کلیشهای روبهرو هستم، خسته شده بودم. این شلوغی صحنه و نوع نورپردازی، برگرفته از مفاهیم شقاوت و درد و زجر در دیدگاه آرتو و حتی الهامات ادبی است که سعی کردم در اجرا به ثمر برسانم. در نهایت، این یک انتخاب و علاقه شخصی برای رسیدن به یک شیوه اجرایی خاص بود.
اما از نظر دراماتورژی، شما با یک متن ناتورالیستی روبهرو هستید که شاید این حجم از تغییرات بصری را پیشنهاد ندهد. آیا شما متن مکدونا را بازنویسی یا دراماتورژی کردهاید؟
اگر بخواهم از اصطلاح «دراماتورژی» استفاده کنم، باید بگویم ما فرآیند بازنویسی و بازآفرینیِ اتفاقات را تجربه کردیم. رسیدن به جایگاهی که بتوان یک متن کلاسیک یا معاصر، بهویژه متنی مثل آثار مکدونا را دراماتورژی کرد، جرأت و توان بالایی میطلبد. هدف من این بود که تمام حواس تماشاگر را درگیر کنم.
این سبک اجرایی حاصل دو سال تمرین فشرده بود. ما تمرینات بسیار شدیدی در زمینه هدایت بازیگران داشتیم تا ابتدا خودِ بازیگر این حس و شیوه را درک کند؛ چرا که اگر بازیگر نتواند با این جریان همسو شود، قطعاً تماشاگر نیز آن را درک نخواهد کرد. تمام تلاش من بر این بود که این رویکرد شخصی را به یک تجربه مشترک بین بازیگر و مخاطب تبدیل کنم.
در نمایش «ایرلندی»، صحنههایی نظیر مبارزه بوکس و تقابل میان مادر و دختر وجود دارد که میتوان آنها را نمادی از تقابل نسلی تعبیر کرد. این نگاه به تقابلهای انسانی چگونه در صحنه تجلی مییابد؟
این فضا از همان ابتدا به مخاطب میفهماند که با یک جدال و تقابل روبهرو است.
هدف من این نبود که صرفاً میان دو نسل مبارزهای را به نمایش بگذارم، چرا که این تقابل از همان ابتدای متن مشخص است؛ یک مادر ۷۰ ساله و دختری ۴۰ ساله که در بند اسارت مادر است. بیشتر دغدغه من، نمایش جدال لحظهای این دو نفر بود. من میخواستم این پرسش مطرح شود که آیا این تقابل صرفاً مربوط به دو نسل است یا خیر؟ پاسخ این پرسش برای خود من شفاف است: بله، این تضاد وجود دارد، اما نمیتوان آن را صرفاً یک نقد کلی به یک نسل دانست. من نمیخواهم یک نسل را زیر سوال ببرم یا بگویم آن نسل چنین فرزندانی تربیت کرده است؛ شاید صرفاً سرنوشت و شانس این دختر این بوده که مادری با آن تفکرات داشته باشد. هدف من نمایش آن تقابل و تضاد نسبی است که در یک خانه میان مادری با سن و دیدگاه متفاوت و فرزندش جریان دارد.
ایده بصری و اجرایی شما برای این تقابل چگونه شکل گرفت؟
دقیقاً همانطور که گفتید، این تضاد در ذات زندگی آنهاست. از همان لحظهای که متن را خواندم، ایده اجرایی من برای صحنه، بوکس بود. این دو شخصیت از همان ابتدا در حال ضربه زدن به یکدیگرند. اگر میخواستم به شیوهای کاملاً رئالیستی (واقعگرایانه) به کار نگاه کنم، خودِ نمایشنامه کارش را انجام میداد، اما من با سبک اجرایی خودم تصمیم گرفتم این فضا را در قالب یک رینگ بوکس به تصویر بکشم. میخواستم نشان دهم که آنها از صبح تا شب در حال کتک زدن یکدیگرند، هیچ رحمی به هم ندارند و این درگیری مداوم، بخشی از زندگیشان است که نمیتوانند از آن فرار کنند. بنابراین، شاهد میزان بالایی از زد و خورد و برخورد فیزیکی در صحنه هستیم.
برخی مخاطبان، ریتم سریع و برخوردها را به سبک «اسلپ استیک» در کمدیها تشبیه کردهاند. آیا این سبک در کارگردانی شما دخیل بوده است؟
من شخصاً طرفدار این سبک هستم و چون بسیار فیلم میبینم، شاید گاهی ایدههای سینمایی به ذهنم خطور کند، اما حقیقت این است که من در این کار، قصداً به سمت «استیک» نرفتهام. در کمدی، سبک استیک به دلیل موقعیتهای خندهدار و سرعت بالا ایجاد میشود، اما اینجا ما با یک درام خانوادگی روبهرو هستیم.
آن ریتم بالا و تمپوی سریع که مخاطب حس میکند، ناشی از اتفاقاتی است که در درون صحنه رخ میدهد؛ یعنی شخصیتها (مادر و دختر) مجبورند با این سرعت و تندی با هم برخورد کنند، حرف بزنند یا واکنش نشان دهند. در واقع، این سرعت و خشونت، بازتابی از آشفتگی، ناآرامی و درونیات پر تنش این دو شخصیت است.
***
نمایش «ایرلندی» بهتهیهکنندگی و کارگردانی صدرا عیسیپور از یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵ در سالن استاد انتظامی خانه هنرمندان ایران روی صحنه رفت.این اثر بر اساس نمایشنامه «ملکه زیبایی لینین» از مارتین مکدونا نوشته شده و بازیگران آن عبارتند از: آرنوشا بهزاد، آیدا فهیمی، حسین عباسپور، علی زهان.
در خلاصه این اثر نمایشی چنین آمده است: «شما که بدین جای پای مینهید، از هر امید دست بشویید! هنر فعالیتی است که هنگامی رخ میدهد که زندگی به حد نهایی خود رسیده باشد. آنجا که تمام طبقهبندیها و مفاهیم، معنا و حق بودن را از دست داده باشند. جایی که جنون، تب، رعشه و خلسه، آخرین سنگرهایی هستند که پیش از رسیدن لشگر مرگ و شروع نمایش بزرگش برای زندگی باقی ماندهاند»
این نمایش تا جمعه ۲۰ شهریور ۱۴۰۵ هر روز (به جز شنبهها) ساعت ۱۹ در سالن استاد انتظامی میزبان مخاطبان خواهد بود.
مهسا بهادری – اتاق خبر خانهی هنرمندان ایران


دیدگاه خود را بنویسید