گفتوگو با روژین صدرزاده، بازیگر نمایش «سفرنامه گمجای»
جستوجوی تهمینه در هزارتوی شاهنامه
تاریخ، ورقورق از شمشیرها، شاهان و میدانهای نبرد گفته است؛ اما زیر پوست این سطور حماسی، همیشه صدای زنی جاری بوده که در سکوت، بار تمام تراژدیهای زمین را به دوش کشیده است. تهمینه؛ زنی که تنها «همسر رستم» یا «مادر سهراب» نیست، بلکه تجسم عریان رنج، عشق و دادخواهی در عمیقترین لایههای اسطوره است.
حالا در سالن استاد انتظامی خانه هنرمندان ایران، نمایش «سفرنامه گمجای» به کارگردانی احسان سلیمیان، این اسطورههای غبارگرفته را از دل کتابها بیرون کشیده و روبهروی تماشاگر گذاشته است.
روژین صدرزاده در این نمایش، به درون ذهن و قلب زنی خزیده که میان شعلههای عشق به پهلوان زابل و داغ جانکاه فرزند، معلق مانده است. روایت این تلاطمهای دراماتیک را از زبان صدرزاده میخوانید.
از مسیر رسیدن به نقش و شکلگیری آن در این اثر بگویید؛ چطور به این شخصیت رسیدید؟
راستش خود آقای سلیمیان (کارگردان) نقش بسیار تأثیرگذاری در این مسیر داشتند؛ یعنی از همان شروع تمرینات، ایدهها و آن چیزی را که مد نظر داشتند کاملاً با ما در میان میگذاشتند. به جز آن، طبیعتاً همه ما یک اشراف نسبی نسبت به شاهنامه داشتیم. در ادامه، من تلاش کردم با جزئیات بیشتری قصه را از درون خود شاهنامه دنبال کنم تا ویژگیهایی را که برای کمک به نقش لازم است، پیدا کنم.
هرچند در نمایش ما رویکرد متفاوتی نسبت به حالت کلاسیک شاهنامه وجود دارد، اما با تکیه بر جمعبندی خود متن شاهنامه و در جریان تمرینات، به این نقطه رسیدیم که تصوری که فردوسی از «تهمینه» ساخته، زنی قدرتمند است؛ زنی که تصویرش در زیرمتن ادبیات کهن ما بسیار فراتر از کلیشههای مرسوم است.
اتفاقاً این موضوع بسیار چالشبرانگیز است؛ وقتی از زنان در ادبیات کهن و بهویژه شاهنامه صحبت میکنیم، گاهی با دو تصویر متفاوت روبهرو میشویم. نگاه شما به تصویر زنان در ادبیات ایران چیست؟
من اتفاقاً معتقدم که در زیرمتن ادبیات ایران، زنان بسیار قدرتمندی داریم؛ فارغ از آن تصویری که شاید گاهی زنان را تصمیمگیرنده، اقدامکننده، قدرتمند یا جسور نشان ندهد. ما در ادبیاتمان مثالهای بسیار غنی و زیادی داریم که این کلیشه را نقض میکنند. در خود شاهنامه نیز زنان قدرتمندی همچون تهمینه، گردآفرید و رودابه حضور دارند. این زنان بسیار قدرتمند و جسورند و شانه به شانه مردان حالا نه لزوماً به مفهوم کلاسیک نبرد میدانی، بلکه در جناحهای مختلف و موقعیتهای حیاتی حضور دارند و مبارزه میکنند.
در این نمایش، شما با نقشی روبهرو هستید که ابعاد عاطفی بسیار سنگینی دارد؛ مادری که هزار شب مادر سهراب بوده، عاشق رستم بوده و حالا باید دادخواهی فرزندش را بکند. به تصویر کشیدن این آمیزه از عشق و نفرت چقدر برایتان دشوار بود؟
دقیقاً؛ چالش بزرگ نقش همینجا بود. این که بخواهی عشقی توأم با نفرت را به تصویر بکشی، کار بسیار سختی است. پرچالشترین نقطه برای من همین بود که داغ فرزند مدام در درون این زن تازه و زنده است و در عین حال، باید این عشق و نفرت توأم با هم را بازی کنم.
من خیلی تلاش کردم که فارغ از کمکهای متن و دیالوگها، با نگاه و سکوت، این بار عاطفی را منتقل کنم. امیدوارم در این امر موفق بوده باشم. پیچیدگی کار اتفاقاً در همین آمیختگی است، اما از طرفی خیلی هم دور از زندگی واقعی نیست؛ احساسات انسانها آنقدر با هم تنیده و پیچیده است که اگر قرار بود فقط یک وجه ساده از آن را بازی کنیم، جذابیتش از دست میرفت. همین گرهها و تلاطمهای احساسی است که نقش را جذاب و زیستنی میکند.
اگر بخواهید در یک جمله «سفرنامه گمجای» را توصیف کنید، آن جمله چیست؟
«سفرنامه گمجای» برای من بخشی کوچک از تمام مادرانی است که فرزندانشان را به هر نحوی، ناعادلانه از دست دادهاند.
مهسا بهادری – اتاق خبر خانهی هنرمندان ایران


دیدگاه خود را بنویسید