گزارش مجلس یادبود بهرام بیضائی در آخرین شب تابستان
احترام به بیضائی، الگوسازی برای نسلهای بعد است
مجلس یادبود بهرام بیضائی با عنوان «آخرین شب تابستان» سهشنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۵ به همت انجمن منتقدان، نویسندگان و پژوهشگران تئاتر و ماهنامه عصر روشن در سالن استاد جلیل شهناز خانه هنرمندان ایران برگزار شد.
در آغاز مراسم، کلیپ صامتی از همه فیلمهای بیضائی روی پرده پخش شد که با اجرای زنده موسیقی توسط استاد فرزین طهرانیان، مدرس و نوازنده گیتار، همراه بود.
در ادامه، علیرضا بهرامی، روزنامهنگار و مدیرمسئول ماهنامه عصر روشن، یادآور شد که اگرچه رویدادهای ناگوار و شرایط سختی که از زمستان سال گذشته آغاز شد و تا پاسی از بهار ادامه یافت، مجالی برای برگزاری بههنگام مراسم نگذاشت، اما ذات پاسداشت حرمت استادان ضرورتی است که نباید مشمول مرور زمان شود.
او تأکید کرد: بهترین الگوسازی برای نسلهای آینده، در گرو شناخت جایگاه واقعی استادان، حرمت نهادن به پیشکسوتان و پاسداری از منزلتِ فرهنگی آنان است.
در ادامه، بهرامی به بازخوانی فضای فرهنگی دهههای گذشته و مقایسه آن با رویکردهای جاری اشاره کرد و گفت: روزی که ما از ایرانگرایی، روایتها، قصهها و تاریخ این سرزمین سخن میگفتیم، زیر ضرب اتهام و چماق ناسیونالیسم بودیم؛ با این حال، امروز خرسندیم که شهر آکنده از رویدادهایی است که به همین مفاهیم میپردازند. امید است این رویکرد، حرکتی مقطعی نباشد و با اصالتگرایی و معناگرایی پیوند بخورد؛ چنانکه آثار، نامها و کتابهای مانده در بنبست، مسیر گشایش و انتشار خود را بیابند.
این نویسنده و روزنامهنگار درباره ساختار و چینش این گردهمایی توضیح داد: این برنامه صرفاً یک مجلس یادبود مرسوم نیست. اعتقاد ما بر این بود که شأن استاد، تفاوتی معنادار میطلبد و آن تفاوت، دمیدنِ روح و بار پژوهشی در متن برنامه است. سخنرانانی که دعوت ما را از یک ماه پیش پذیرفتند، با نگاهی موشکافانه و تخصصی در شاخههای پژوهشی به ارائه دیدگاه پرداختند تا خروجی نشست فراتر از ابراز خاطرهگویی و احساسات زودگذر باشد.
او همچنین به سابقه شکلگیری ایده اولیه این رویداد اشاره کرد و گفت: طرح این نشست و خوانش تحلیلی آن، ابتدا در تعامل با انجمن منتقدان، نویسندگان و پژوهشگران خانه تئاتر مطرح شد؛ اما فضای ویژه و دشوار آن مقطع امکان برگزاری نداد، تا اینکه در یکی دو ماه گذشته توانستیم این ایده را در قامتی مستقل و پژوهشمحور محقق کنیم.
دکتر شهرام زرگر، مدرس، نویسنده و کارگردان،سخنان خود را با اشاره به خاستگاه خانوادگی و سالهای رشد بیضائی آغاز کرد و گفت: بیضائی در خانوادهای اهل فرهنگ، شعر و ادب دیده به جهان گشود. اما آنچه از همان کودکی و نوجوانی در او مشهود بود، بیقراری مدامی بود که با دیوارهای تنگ مدرسه سازگاری نداشت. در همین گریزهای مداوم از مدرسه بود که سینما او را کشف کرد؛ یا شاید او به سینما رسید. به گفته خودش، پولی را که پدر برای ناهار به او میداد، ذخیره میکرد تا در سالنهای تاریک سینما، فیلمهای روز بهویژه سینمای سامورایی ژاپن را تماشا کند؛ تماشایی که به تدریج چشم او را به روی فرهنگ تصویری و ادبیات کهن شرق گشود.
زرگر به شیدایی زودهنگام بیضائی در دوران دبیرستان پرداخت و گفت: او در روزگاری که هنوز دانشآموز دبیرستان بود، کتابی از ادبیات کهن و نمایشنامههای ژاپنی به زبان انگلیسی به دست آورد و تنها با اتکا به یک دیکشنری و پشتکاری باورنکردنی، نمایشنامهای را ترجمه کرد.
بیضائی خود در جایی با طنزی حسرتبار گفته است، تئاتر وقتی هیچکس را پیدا نکرد، دیوانهوار سر راه من قرار گرفت! گویی مقدر بود او در مداری قرار بگیرد که سرنوشت نمایش ایران را دیگرگون کند. همان سالها نامهای به ستون پاسخ به خوانندگان یکی از نشریات اوایل دهه ۳۰ نوشت و پاسخی کوتاه دریافت کرد با این مضمون که نامه شما واصل شد، بخوانید، بیشتر بخوانید تا شاهد موفقیت بیشتر شما باشیم.
شهرام زرگر به ورود بیضائی به دانشگاه اشاره کرد و یادآور شد: این بیداری بزرگ هویتی، همزمان شد با قبولی او در رشته ادبیات دانشگاه تهران. هرچند شیوههای تدریس سنتی و جزمی دانشگاه آن دوران دیری نپایید که او را دلزده کرد و بیضائی دانشگاه را رها کرد، اما همان تلنگر تعزیه در دماوند، سوخت موتور پژوهشی شد که بعدها به نگارش کتاب ماندگار و بیبدیل نمایش در ایران انجامید.
زرگر در ادامه روایت زندگی پژوهشی بیضائی، به بنبست آکادمیک و جسارت استثنایی او در جوانی پرداخت و گفت: بیضائی یادداشتها و یافتههای اولیهاش درباره ریشههای نمایش ایرانی را نزد یکی از استادان نامدار دانشکده ادبیات برد؛ اما اینبار اصرار و لجاجت همیشگیاش نتیجه نداد. ساختار خشک دانشگاه سنتی آن روز ظرفیت پذیرش پژوهشی نوآورانه از یک دانشجوی تازهوارد را نداشت. بیضائی نیز بیمعطلی دانشگاه را رها کرد و عطایش را به لقایش بخشید تا راه خود را در کشف ریشههای آیینی و نمایشی این کهنبوم پیدا کند.
این پژوهشگر تئاتر، دوچشمه جوشان الهامبخش در کار بیضائی را پیوند سنت مکتوب و فرهنگ عامه دانست و تشریح کرد: بیضائی در پیریزی زبان نمایشیاش از دو منبع بیکران تغذیه کرد؛ از سویی میراث مکتوب تاریخ زبان فارسی همچون «تاریخ بیهقی» و سفرنامهها و تذکرهها که در کتابخانه پدر ادیبش فراهم بود، و از سوی دیگر انبوه بیپایان قصهها، افسانهها و متلهای مادربزرگ و مادرش؛ همان شهرزادهای گمنام این کهنبوم. ادبیات شفاهی با خصلت سیال، زنده و جاریاش، در دستان کیمیاگر بیضائی قالبی نو یافت. نمایشنامهای چون «پهلوان اکبر میمیرد» نیز حاصل بازآفرینی خلاقانه روایتی عامیانه بود که بیضائی در کودکی از مادربزرگ خود شنیده بود؛ بازخوانی نقادانهای از مفهوم جوانمردی و فروریختن توهم آسیبناپذیری پهلوان.
زرگر بازتعریف جایگاه زن در منظومه فکری بیضائی را نقطه عطف کارنامه او برشمرد و تأکید کرد: بیضائی یکتنه بدهی هزارساله ادبیات مکتوب ایران به چهره زن را بازپرداخت کرد. در بخش عمده ادبیات کهن ما، زن یا معشوقهای اثیری و دور از دسترس است یا در چهرهای سراسر منفی و خائن به تصویر کشیده شده است. بیضائی در آثارش و به ویژه در «شب هزارویکم»، زن گمنام حکایتهای کهن را از کنج پردهها بیرون میکشد؛ او را بر پا میدارد و از او زنی اندیشهورز، آگاه و گرانسنگ میسازد که برابر یا والاتر از بزرگترین مردان تاریخ میایستد. بیضائی این روایتها را از دل کتابهای خاموش برکشید و از گرداب تحقیر تاریخی نجات داد.
شهرام زرگر در پایان سخنان پرشور خود، بهرام بیضائی را معاصرترین پدیده زنده زبان و ادبیات نمایشی ایران خواند و کلام خود را با تضمینی از سرود پایانی «سیاوشخوانی» به پایان برد و گفت: صحبت از پهنه بیکران ادبیات و سپهر آفریدههای بهرام بیضایی، زمانی فراختر و زبانی رساتر میطلبد. او به راستی معاصرترین شناسنامه تئاتر و اندیشه این سرزمین است و هر آنچه نوشت، سنگبنای درام هویتمند ما شد. سخنم را با سرود پایانی سیاوشخوانی و با اندکی تغییر در پیشگاه او به پایان میبرم؛ سپاس آن بهرامِ وَرجاوند، که آمد و بر کار ما یاری کرد.
در ادامه این نشست، دکتر مهناز رونقی، استاد دانشگاه و پژوهشگر سینما و ارتباطات، سخنان خود را با اشاره به خاستگاه چندوجهی جهان بیضائی آغاز کرد و گفت: جداسازی ادبیات از سینما و تئاتر در جهان فکری و هنری بهرام بیضائی کاری به غایت دشوار و ناممکن است. سالهای بسیار دور، بیضائی یکی از مهمترین انگیزههایی بود که مرا شیفته سینما کرد. همانطور که در تعبیری گفته شده که سینمای او بازآفرینی یک افسانه کهن است، باور دارم کل کارنامه بیضائی همین تلاقی باشکوه است: اسطوره، افسانه، تاریخ، ادبیات و حماسه گرد هم میآیند تا تجربهای ناب از تصویر خلق شود. آنچه بیضائی بر پرده سینما به نمایش میگذارد، صرفاً تعریف یک داستان نیست؛ بلکه بازخوانی مجدد، تبارشناسانه و نقادانه تاریخ و یادآوری اسطورههای به فراموشی سپردهشده است.
رونقی با ادای احترام به نخستین ساخته بلند سینمایی بیضائی افزود: وقتی به کارنامه بیضائی میاندیشم، ناخودآگاه نخستین اثری که در ذهنم طنینانداز میشود، فیلم «رگبار» است. گذشته از بازی حیرتانگیز و ماندگار زندهیاد پرویز فنیزاده، محتوای اثر تکاندهنده است؛ روایتی از یک روشنفکر و معلم شریف که با تمام تلاشش برای ساختن و دگرگونی، در جامعه پیرامون خود تا پایان غریبه میماند. از منظر فرمی نیز در کارهای بیضائی، میزانسنهای دقیق، رقص دوربین و بازیگیریهای خیرهکننده، ما را به کلیتی انداموار میرساند. او در بسیاری از صحنهها به جای تکیه بر تقطیع و مونتاژ سریع، به حرکت پیوسته و هوشمندانه دوربین روی میآورد. این حرکت بصری در کنار مونولوگهای درخشان و ساختار چندصدایی (پلیفونیک) آثارش، امضای سینمایی او را شکل میدهد.
در بخش دیگری از این مجلس یادبود، دکتر الهام باقری، مدرس، نویسنده و پژوهشگر ادبیات و اسطورهشناسی، با یادآوری سابقه پژوهشهای خود پیرامون جهان اساطیری بهرام بیضائی گفت: سالها پیش، در پایاننامه کارشناسی ارشدم با عنوان تقابل اسطوره و تاریخ در آثار بهرام بیضائی به این پرسش بنیادین پرداختم که چرا بیضائی با چنین شور و حدتی در گذشته و اسطوره گشتزنی میکند؟ او به دنبال چه چیزی بود که پیش روی گزارههای قطعی تاریخ علامت تعجب میگذاشت و ساختار اسطورهها را زیر و رو میکرد؟ اسطورههایی که به تعبیر کلود لوی-استروس، برساخته ذهن انسان بینوشتار و باستانی بودند، چرا در عصر مدرن برای آفرینشگری معاصر اینچنین شورانگیز و حیاتی جلوه میکنند؟
باقری با تجلیل از شخصیت فرهنگی بیضائی افزود: برای نگارش آن رساله، فرصتی استثنایی فراهم شد و توانستم دو روز تمام روبهروی استاد بنشینم و پرسشهایم را مطرح کنم. حالا که سالها از آن روزها گذشته، میبینم خود بیضائی نیز به اسطوره پیوسته است؛ درست همانطور که شخصیتهای تاریخی را در آثاری چون «دیباچه نوین شاهنامه» و «مرگ یزدگرد» اسطورهزدایی یا اسطورهسازی کرد. در تاریخ و ادب ما دو بهرام نمادین زیستهاند؛ یکی بهرام خونریز فلک و دیگری بهرام پادشاه (بهرام گور که گور میگرفتی همه عمر). اما تردیدی ندارم که تاریخ این سرزمین، بهرام بیضائی را به عنوان سومین بهرام اسطورهای و فرهنگساز ایران ثبت خواهد کرد.
این پژوهشگر اسطورهشناسی با تمرکز بر متن سترگ برخوانی «اژدهاک» توضیح داد: تصویر کلاسیکی که همه ما از ضحاک (اژیدهاک) در حافظه داریم، در سه متن کهن ریشه دارد؛ در اوستا او اژدهایی سهکله، ششچشم و دروغینترین هیولای اهریمنی است که قصد نابودی جهان مادی و نسل بشر را دارد؛ هرچند به تعبیر روانشاد دکتر مهرداد بهار، رفتارهای انسانوار هم نشان میدهد و برای خدایان قربانی میکند.
او ادامه داد: در ادبیات پهلوی ساسانی هیولا به انسانی تازی، صفاک و صاحب دههزار اسب (بیوراسپ) تبدیل میشود که بر جمشید میشورد و هزار سال ستم میگسترد تا سرانجام به دست فریدون و کاوه در دماوند به بند کشیده شود. همچنین در تاریخنگاری و متن بیرونی ابوریحان بیرونی در الآثار الباقیه نیز کموبیش روایتی همخوان با شاهنامه از بیدادگری ضحاک ثبت کرده است.
وی افزود: اما بیضائی در جوانی آنهم در حدود بیستسالگی و بدون هیچ پشتوانه دانشگاهی رسمی همه این انگارههای هزارساله را فرو ریخت و انقلابی دراماتیک به پا کرد.
باقری در تبیین نبوغ بیضائی در دگرگونسازی هسته روایی داستان گفت: در «اژدهاک» بیضایی، ما با ضحاکی رویدادگی روبهروییم که هیولا نیست؛ بلکه دهقانی پاکنهاد و بومی است. او یک اژدهاکُش بوده؛ پهلوانی رنجدیده که اژدهای خشکسالی را به زیر کشیده تا آب دوباره بر کشتزارهای تشنه مردم جاری شود. در برابر او، یاما (صورت کهن و سانسکریتِ نام جمشید) قرار دارد. در کهنالگوها، جمشید شاهی نیکوکار و پیامبرگونه است که برای نجات برگزیدگان از سرمای سخت مَلکوسان میسازد؛ اما در درام بیضائی، جمشید یک جهانگشای غاصب، بیرحم و ستمکار است که به سرزمین بومیان لشکر میکشد، پدر اژدهاک را به قتل میرساند، مزارع را به آتش میکشد و با عیاشی و زنبارگی تباهی میآفریند.
او در ادامه افزود: در روایت بیضائی، جمشید در دژ زیرزمینی خود تنها درباریان، خوشامدگویان، لودگان، پیشگویان و اشراف را برای عیش و عشرت پناه میدهد و تودههای مردم بومی را در سرما، گرسنگی و بیماری رها میکند. جمشید فریاد دادخواهی تودهها را نمیشنود و آنان را به خاک و خون میکشد. اینگونه است که مفهوم داد و بیداد در متون رسمی وارونه میشود.
دکتر الهام باقری در بخش پایانی واکاوی برخوانی «اژدهاک» با اشاره به نمادشناسی عناصر دراماتیک در متن بیضائی گفت: بیضائی در این اثر، تاریکی شب را به اژدهایی ترسآور و جهانخوار مانند میکند و روشنایی روز را به پهلوانی پاک که در خوابی سنگین فرو رفته است؛ تراژدی بنیادین جامعه زمانی رقم میخورد که انفعال همین پهلوان پاکخفته، به تاریکی رخصت میدهد تا نور و امید را یکسره در کام خود فرو بلعد. او حتی اسطوره آفرینش آذرخش و صاعقه را بازتعریف میکند. اگر در باورهای باستانی، تندر حاصل نبرد دیوان با ایزدان یا هشداری از سر خشم فلک و نزول عذاب بود، برای اژدهاک بیضائی نزول بلا نیست؛ بلکه نماد بیداری جاودانه است.
او ادامه داد: زنجیری که بر دست و پای اژدهاک سنگینی میکند، چیزی جز درد و رنج مردمان سرزمینش نیست. تا زمانی که ستمگری چون یاما جمشید بر گرده مردمان سوار است، اژدهاک نیز زنده، هشیار و پادرزنجیر بر بلندای کوهستان چشمبهراه سپیدهدم بیداری خواهد ماند.
این پژوهشگر اسطورهشناسی با طرح این پرسش بنیادین که «چرا بیضائی دست به چنین دگرگونی رادیکال و شجاعانهای در متون اساطیری میزند؟» تشریح کرد: به باور من، بیضائی در رویارویی با اسطوره و تاریخ دو نوآوری بزرگ انجام داده است؛ حرکتی که در جوهره خود، امتداد مستقیم همان کاری است که حکیم ابوالقاسم فردوسی هزار سال پیش به انجام رساند.
او ادامه داد: نخستین دستاورد بیضائی این بود که متون خاموش و روایات کهن باستانی را در کالبد فرمهای مدرنی چون نمایشنامه، فیلمنامه و برخوانی ریخت. حقیقت تلخ این است که در جهان پرشتاب امروز، کمتر کسی انگیزه یا توان خوانش مستقیم متون دشوار پهلوی، یشتها و اوستا را دارد. بیضائی این گنجینهها را به زبان درام ترجمه کرد. بیست و چند سال پیش وقتی برای نخستینبار چهره ایشان را روی صحنه دیدم و شوری که برمیانگیخت را لمس کردم، تا به امروز که خیل عظیمی از مشتاقان در پی آثار او هستند، این واقعیت اثبات شده که او راه پیوند زدن نسل جوان با ریشههای باستانی را بلد است. او فرم، فراز و فرود و مناسک کهن را بر صحنه مدرن بازآفرینی میکند.
این پژوهشگر ادامه داد: دومین و اساسیترین کار او، برونرفت اسطوره از انجماد تاریخی است. اسطوره اگر در ظرف زمان خود راکد بماند، به فسیلی موزهای بدل میشود؛ اما بیضائیبا مدرنسازی ساختار معنایی، آن را احیا کرد.
محمد رضاییراد، مدرس، نویسنده و کارگردان تئاتر، سخنان خود را با تمرکز بر سویه اخلاقی و فکری زیست بیضائی آغاز کرد و گفت: وقتی از بهرام بیضائی سخن میگوییم، تنها از یک فرد یا کارنامه یک نمایشنامهنویس حرف نمیزنیم؛ سخن بر سر بیضائی بودن به مثابه یک وضعیت انسانی و انفرادی خاص در این جهان است. او نشانه بارز زیست یگانه، خودانگیخته و مستقل هنرمندی است که در تمام طول دههها، علیرغم همه فشارها، تلاطمها و تغییر جهت بادها، با سرسختی کمنظیری بر بنیانها، پرنسیبها و پیشنهادهای نخستین فکری خویش وفادار ماند.
اجرای برشی از تئاتر تازه تولید شده «کلاژ بیضائی» به کارگردانی سجاد قربانی پایانبخش مجلس یادبود بهرام بیضائی بود. در این نمایش سیمین ضیائیان، مبینا معظمی، ستایش ابراهیمی به عنوان بازیگر و ماهسان کامکار و امین کرانی به عنوان اعضای گروه موسیقی هنرنمایی کردند.
«آخرین شب تابستان» در میان استقبال گرم و پرشور علاقمندان بیضائی و با چهرههای شناخته شده تئاتر و سینما، همچون: شهره سلطانی، کوروش سلیمانی، محمدرضا خاکی، محسن حسینی، رحیم رشیدیتبار، علیرضا گیلوری، عباس یاری، محمد منعم، علیرضا جلالیتبار، آرش فلاحتپیشه و… رأس ساعت مقرر 18 آغاز و ساعت 20:30 پایان یافت.

دیدگاه خود را بنویسید