علی مصفا: فیلم ساختن مثل کیسه کشیدن در حمام است
Wednesday, November 01, 2017

فیلم «پله آخر» در خانه هنرمندان ایران به روی پرده رفت.
به گزارش روابط عمومی خانه هنرمندان ایران، در سیصد و هشتمین برنامه سینماتک خانه هنرمندان ایران دوشنبه 8 آبان فیلم «پله آخر» به نویسندگی و کارگردانی علی مصفا در تالار استاد ناصری به روی پرده رفت. در ادامه نیز نشست نقد و بررسی فیلم با حضور علی مصفا، محسن آزرم و کیوان کثیریان برگزار شد.
مصفا در ابتدای صحبت‌هایش و در پاسخ به سوال کثیریان درباره روند ساخت فیلم و شیوه اقتباسی آن گفت: در این فیلم قصد اقتباس نداشتم؛ قصه‌ای نوشته بودم و سعی می‌کردم آن‌را بسط دهم. این قصه به اتفاقی مربوط می‌شد که دعوایی تقریبا احمقانه بین یک زن و شوهر اتفاق می‌افتد؛ ضربه‌ای به سر شوهر می‌خورد و می‌میرد. روی این قصه کار می‌کردم و هم‌زمان به قصه‌های دیگر هم مراجعه می‌کردم و می‌خواستم ببینم از چه چیزهایی می‌توانم کمک بگیرم. مثلا صحنه‌ای در «دوبلینی‌ها» بود که می‌شد سراغ آن رفت و آن صحنه مهمانی در خانه «عمه جان» بود. به ذهنم رسید که فضای این قصه شباهت زیادی به قصه‌هایی دارد که از بچگی در نشست و برخاست‌های خانوادگی دیده‌ام. بنابراین در ابتدای کار به «مردگان» جویس فکر کردم و سعی کردم بر اساس آن چیزهایی به قصه خود اضافه و مایه اصلی آن را وارد قصه‌ام کنم. 
وی ادامه داد: همیشه نسبت به اقتباس در ذهنم پیش‌داوری داشتم؛ اینکه عموما فیلم‌های اقتباسی مبتنی بر قصه‌های موفق و تاثیرگذار، شکست می‌خورند. این ترس همواره با من بود و با خود می‌گفتم که قصد اقتباس ندارم و صرفا می‌خواهم از این داستان‌ها کمک بگیرم. ولی اگر بخواهیم جستجو کنیم که هر بخش از یک فیلم از کجا آمده، می‌توان در مورد هر سناریویی غیر اقتباسی هم این کار را کرد؛ حتما مرجع‌هایی در ذهن نویسنده وجود دارد که می‌شود با دقت فهمید از کجا آمده است. مثلا آن موقع ذهنم نسبت به قصه «لبخند» دی اچ لارنس آگاه نبود و بعد با خود فکر کردم اگر قرار است «پله آخر» را اقتباسی بدانیم، بهتر است منابع دیگر را هم صادقانه لو بدهم. شاید از یک دید فیلم به قصه «مرگ ایوان ایلیچ» نزدیک‌تر باشد، ولی سال‌ها قصد ساخت این فیلم را داشتم و هربار چیزی به آن اضافه شد. پس از ساخت فیلم، فاصله‌ای بین آن و سازنده یا نویسنده‌اش شکل می‌گیرد و فیلم برای خودش هویتی دیگر پیدا می‌کند. من هم با فاصله گرفتن از فیلم، خیلی از این ارتباط‌های بین فیلم و رمان را فراموش کرده‌ام. به هر حال مرور خسرو پس از مرگش و قضاوت‌هایش، مشخصا از ایوان ایلیچ گرفته شده است.
مصفا افزود: کسانی مثل من که نویسنده فیلمنامه نیستند و تعداد کمی فیلمنامه دارند در کارهای ابتدایی، خودشان را جای شخصیت می‌گذارند. چیزی که به من احساس امنیت می‌دهد اینست که راجع به چیزهایی بنویسم که می‌شناسم، مثلا راجع به خودم و آدم‌های اطرافم و محیط‌های آشنا. پس آنچه در فیلم می‌بینیم شاید به این دلیل باشد که من خودم را تصور می‌کردم، اگرچه قرار نبود خودم بازی کنم و وقتی خودم بازی کردم، این جنبه تشدید شد. 
این بازیگر و کارگردان سینمای ایران اضافه کرد: زمانی که فیلمنامه را می‌نوشتم فکر می‌کردم خسرو شکیبایی در آن بازی خواهد کرد. گاهی اوقات تحلیل فیلم مثل روانشناسی و روان‌درمانی است. چیزی که من را خیلی جذب داستان «دوبلینی‌ها» کرد، این بود که هر بار که تمام می‌شد، احساس می‌کردم اتفاقی رخ داده که من متوجه‌اش نشدم، به‌خصوص در پایان آن. پس مدام پایان آن‌را می‌خواندم و بعد دلم می‌خواست که این خاصیت به فیلم هم منتقل شود. ضمن اینکه دلم می‌خواهد فیلم منطقی مستقل از منطق شناخته‌شده تماشاگر برای خود داشته باشد و بیننده منطق خود را کنار گذاشته، با منطق فیلم آشنا شود و آن‌را بپذیرد.
مصفا در پایان گفت: در چند تجربه داستان‌نویسی که داشته‌ام، همیشه احساس کرده‌ام با هر یک خط که می‌نویسم انگار چرکی از تنم پاک می‌شود. گویی که نوشتن مثل کیسه کشیدن در حمام است و من را از شر عقده و مرض و خیلی چیزها خلاص می‌کند. از این نظر، نوشتن مثل روان‌درمانی می‌ماند که البته خیلی ارزان است و هیچ خرجی ندارد. با فیلم اگر بخواهیم همین کار را بکنیم، زیاد خرج ورمی‌دارد مخصوصا که خودم هم تهیه‌کننده فیلمم بوده‌ام. ولی برای من واقعا اثر درمانی دارد و این دو فیلمی که ساختم، خیلی من را خلاص کرد. برای اینکه به شفای کامل برسم باید دعا کنید که باز هم فیلم بسازم. البته در طول زمانی که قصد ساخت فیلم دارید، مدام مرض‌ها بیشتر و پیچیده‌تر هم می‌شوند.
«پله آخر»؛ گامی بلند در مسیر ساخت فیلم‌های اقتباسی در سینمای ایران
محسن آزرم در مقدمه صحبت‌های خود گفت: فیلم‌های اقتباسی جذاب آنهایی هستند که جنبه وفاداری اولیه را کنار گذاشته‌اند، چون اساسا دنیای ادبیات و دنیای سینما با هم متفاوتند. هر چقدر هم تلاش شود که شباهتی به یکی از این دنیا ایجاد شود، باز هم آنقدر تفاوت دارند که می‌تواند نتیجه کار را خراب کند. فیلم‌های اقتباسی ساخته شده بر اساس داستان‌های ادبی بسیار مهم معمولا به سطح خود داستان نمی‌رسند و این اتفاق در سینمای جهان هم می‌افتد. رمان‌هایی که مایه فلسفی کمتری دارند را راحت‌تر می‌توان به فیلم تبدیل کرد و اگر تمرکز روی داستان‌گویی باشد، نتیجه کار حتما بهتر خواهد بود. اگر مثلا «سرگیجه» هیچکاک یا «ارتش سایه‌‌ها» اثر ملویل را در نظر بگیریم، می‌بینیم که در آنها این رمان چند پله ارتقاء یافته است. در مورد فیلم «پله آخر» و کاری که علی مصفا انجام داده می‌توان به‌شکلی مجزا نیز سخن گفت؛ از این جهت که دو داستان مشهور «مردگان» نوشته جیمز جویس و «مرگ ایوان ایلیچ» اثر تولستوی را بهم پیوند زده است که ربطی بهم ندارند جز اینکه هر دو درباره مرگ هستند، به اضافه داستان «لبخند» از دی‌ اچ لارنس که نقش کمرنگ‌تری در فیلم دارد، و داستانی از خودِ علی مصفا. همه داستان‌ها به مرگ مربوط می‌شوند و تم مرگ است که همه آنها را بهم مربوط می‌کند، به اضافه رابطه زن و شوهر که در «لبخند» و «مردگان» وجود دارد. 
این منتقد سینمایی در توضیح ارتباط «پله آخر» و رمان «مرگ ایوان ایلیچ» گفت: تولستوی یک دوران بحران روحی را در زندگی‌اش پشت سر گذاشته است و پس از آن مدام به مرگ فکر می‌کرد. اولین قدم او در این مسیر نوشتن کتاب «اعتراف» بود و پس از آن هم فقط به مرگ می‌اندیشید تا اینکه «مرگ ایوان ایلیچ» را نوشت. برخی این داستان را مشهورترین و مهم‌ترین داستان در مورد مرگ در تاریخ ادبیات می‌دانند. ماجرای مرگ قاضی در آن داستان به ماجرایی که خسرو در «پله آخر» تعریف می‌کند شبیه است. بخش اول داستان تولستوی به توصیف واکنش‌های همکاران و اعضای خانواده قاضی پس از مرگ او مربوط می‌شود و چنین شباهتی را در فیلم هم می‌بینیم. 
آزرم ادامه داد: ایوان ایلیچ متوجه می‌شود که زندگی همان‌طور که احمقانه در جریان بوده است پس از مرگش نیز همان‌قدر احمقانه ادامه می‌یابد و هیچ با مرگ او، هیچ اتفاق ویژه‌ای رخ نمی‌دهد. بخش دوم داستان تولستوی یک پیام اخلاقی است و در مورد حس و حال مردن سخن می‌گوید. ایلیچ در زندگی‌اش تمام آن انگیزه‌هایی که می‌تواند یک فرد را به درجات عالی برساند، در درون خود کشته یا از کنار آنها گذر کرده است. او با مرگ در واقع از تمام این ماجراها خلاص می‌شود. تولستوی یک ضرب‌المثل را مدام در نوشته‌هایش مطرح می‌کرد، اینکه «هر آدمی تنها می‌میرد». این امر غم و غصه تولستوی را بیشتر می‌کرد و در بخش دوم «مرگ ایوان ایلیچ» می‌کوشد نگاه سخت‌گیرانه‌ای به کسانی داشته باشد که از کنار مرگ ایوان ایلیچ می‌گذرند و آن‌را جدی نمی‌گیرند. تولستوی می‌گوید هر زندگی هرچقدر هم معمولی باشد، با مرگ معنا و مفهومی پیدا می‌کند. آدم تا زنده است عادی به نظر می‌رسد، اما پس از مرگ همه در ستایش یا نکوهش او سخن می‌گویند. در فیلم «پله آخر» صحنه‌ای که دکتر امین پس از مرگ خسرو وارد می‌شود، اساسا از تولستوی گرفته شده است. 
وی درباره دیگر داستان‌های موثر بر فیلم نیز توضیح داد: «مردگان» را اوج توانایی جویس در نوشتن داستان کوتاه می‌دانند که ماجرای یک مهمانی خانوادگی است. آنچه در فیلم لیلی برای خسرو تعریف می‌کند دقیقا از این داستان گرفته شده است. داستان «عروسی نکبتی» که مصفا نوشته شاید به‌شکل مستقیم در «پله آخر» بروز نداشته باشد اما زندگی دوگانه‌ای که شخصیت آن داستان برای خود می‌سازد، در شخصیت خسرو هم وجود دارد. یعنی آدمی که با هیچکس جور نیست و دنیای خودش را می‌سازد و از بچگی همین‌طور بوده است. 
منتقد سینمایی برنامه سپس در پاسخ به سوال کثیریان درباره شیوه روایت فیلم گفت: شیوه «پله آخر» به یک رمان شبیه است؛ همان‌طور که در رمان با راوی اول شخص شروع می‌کنیم و طبق دیده‌ها و شنیده‌های دیگران داستان را پیش می‌بریم. گویی خسرو هم‌چون یک روح کنار دوربین ایستاده و از بالا شاهد تمام مسائلی است که رخ می‌دهند. این فیلم یک داستان عاشقانه ناتمام است با رابطه‌ای سه‌گانه که هر بار یکی از آنها داستان را پیش می‌برد. پس به‌رغم وجود یک راوی کل که خسرو است، گاهی دو نفر دیگر هم وارد شوند و روایت خودشان را پیش ببرند. خسرو هر جایی که لازم باشد و روایت آنها را نپذیرد، دوباره با روایت خودش وارد می‌شود و روایت را کامل‌تر می‌کند. 
آزرم هم‌چنین در توضیح اهمیت فیلمنامه‌نویسی در سینمای امروز جهان گفت: ‌مهم است که فیلمنامه‌نویسی را هنر بدانیم یا نه و این بستگی به کیفیت نوشته هم دارد. بسیاری از فیلمنامه‌نویس‌ها قرار نیست اثر ادبی هنری خلق کنند، بلکه می‌خواهند واسطه‌ای باشند که اثر سینمایی ساخته شود. ژان کلود کریر از مثال پیله و پروانه استفاده می‌کند و معتقد است پس از ساخت فیلم، جای فیلمنامه درون سطل آشغال است. پس از آن نگه داشتن فیلمنامه ضرورتی ندارد، چون فیلم وجود دارد و به حیاتش ادامه می‌دهد. از سوی دیگر، فیلمسازانی که خود نویسنده آثارشان بوده‌اند، مثل برگمان یا آنتونیونی یا تارکوفسکی و.. فیلمنامه را به چشم رمان می‌دیدند و به همین دلیل موقع نوشتن، از تعابیر و تفاسیری استفاده می‌کنند که ربطی به فیلمنامه‌نویسی ندارد. حتی شکل فیلمنامه‌های آنها شبیه فیلمنامه نیست.
این مدرس سینما در پایان افزود: در مورد «پله آخر» باید گفت اینکه فیلمنامه‌نویس و کارگردان قادرند یک داستان شخصی را با داستان‌های دیگر مخلوط کنند و چنین نتیجه‌ای حاصل شود، اصل همان چیزی است که ما در حال حاضر در سینمای ایران از اقتباس لازم داریم. اقتباس‌های دیگر که می‌کوشند نعل‌به‌نعل انجام شود، تبدیل به چیزهای خیلی بی‌ربط می‌شوند که زیاد می‌بینیم. از این نظر «پله آخر» گامی بلند در مسیر ساخت فیلم‌های اقتباسی در سینمای ایران و برای مخاطب کاملا باورپذیر است.