محمود دولت‌آبادی: باید زخم‌ها را تحمل کرد
Wednesday, June 28, 2017

مراسم تشییع پیکر نویسنده فقید «کوروش اسدی» دوشنبه 5 تیر با حضور جمعی از شاعران، نویسندگان و مترجمان از مقابل خانه هنرمندان ایران به سمت خانه ابدی اش در قطعه نام آوران بهشت زهرا برگزار شد. در این مراسم چهره های چون محمود دولت‌آبادی، حسین سناپور، غلامحسین سالمی، اسدالله امرایی، یونس تراکمه، فرزانه طاهری، شهاب مقربین، حسن صفدری، یارعلی پورمقدم، محمدرضا پور جعفری، اسماعیل جنتی، حافظ موسوی، اضعر نوری، نگار اسکندر فر، وحید پاک طینت، شیوا مقانلو،  گروس عبدالملكيان، عليرضا اسدي، محمود معتقدى، هرمز عليپور، آتفه چهارمحاليان، بکتاش آبتين، مهدى غبرايى، عبدالعلى عظيمي، هوشنگ چالنگي، محمدرضا صفدری، شهرام اقبال زاده، نگار اسنكدرفر، حسن محمودی، مهدی ربی، مهدى اشرفى، مهدي يزداني خرم، اصغر نوري،‌هوشيار انصاري‌فر، حامد ابراهيم‌‌پور، غلامرضا رضايي، اصغر نورى حضور داشتند.
به گزارش روابط عمومی خانه هنرمندان ایران، محمود دولت‌آبادی در مراسم تشییع کوروش اسدی گفت:‌ مرگ ناگهان از راه می‌رسد و انسان را غافلگیر می‌کند. سوال من این است انسانی که در موقعیت پختگی خود به عنوان یک نویسنده که از نوجوانی و جوانی در تلاش مشقت نوشتن بود، ناگهان غافلگیرانه از میانه خلوت ما برود. روزگار غریبی است. هیچ قشری به اندازه نویسندگان در دوره جدید تنها و بدخو نشده‌ است. زمانی که می‌گویم بدخو، به خودم اشاره دارم.
دولت آبادی گفت: فکر آزاردهنده‌ای به من می‌گوید بنشین به گوشه‌ای مانند تمام نیاکانت؛ برای اینکه رابطه اجتماعی به نحوی تغییر کرده است که شخص احساس می‌کند در آن جایی ندارد. من به آقای اسدی به عنوان یکی از چهره‌های خوب «ادبیاتِ در حال شدن» نگاه می‌کردم و حیرت کردم، البته من تعجب نمی‌کنم؛ زیرا داغ‌های زیادی از نوجوانی تا به حال تجربه کرده‌ام.
دولت آبادی گفت: نمی دانم چرا زمانی که خبر از دست دادن کوروش را شنیدم، به یاد وقایع جنوب و غرب کشورم افتادم که همه‌چیز را شخم زد. کوروش یکی از تکه‌های پراکنده شده جنوب بود که در تهرانِ عجیب و غریب نتوانست دوام بیاورد. به خانواده‌اش تسلیت می‌گویم، به دوستانش، شاگردانش و به خودم.
این نویسنده افزود: من چیز زیادی برای گفتن ندارم، دوستان من، ظرفیت‌ بردباری خود را بالا ببرید. ما باید این دوره‌ها را بهتر تحمل کنیم. ما همیشه در معرض بیهودگی هستیم، در ترکیب بیهودگی و رنج و در ترکیب بیهودگی و دشواری‌ها. لحظاتی که همگان آن را احساس نمی‌کنند، بلکه دوستان‌مان این لحظات را حس می‌کنند. خراشیده می‌شوند و زخم برمی‌دارند. همه زخم‌ها را باید تحمل کرد. من توصیه دیگری ندارم.
فرزانه طاهری گفت: از لحظه‌ای که خبر را شنیده‌ام، واژه‌ای مدام در ذهنم می‌چرخد. همان که اسدی در خرداد ۷۹ در رثای گلشیری گفت؛ عفونت! عفونتی که گشیری را از پا انداخته بود. از او خواسته بودم سخن بگوید. در آن دوران بهت و حیرانی آن روز هم به خوبی یاد داشتم که جنس کلام او همان است که باید باشد. جنس زندگی و زیستنش همان است که هرچه می‌گذرد کمیاب‌تر می‌شود و جنس شرافتش او را یکی از بهترین انسان‌ها و نویسنده‌های دوران خود کرده است.
او افزود: اسدی نویسنده‌ای که گریخته از آبادان جنگ‌زده، نوشتنش را به صورت جدی در زمانه‌ای شروع کرد که بایست می‌نوشتند و کنار می‌گذاشتند. آن سال‌ها در دهه ۶۰ و پنج‌شنبه‌هایش و تمام زندگی‌اش به این تناوب فرساینده گذشت که بنویسد و نوشته‌هایش رنگ چاپ نبینند، منتظر بماند و باز بنویسد تا دوره‌ای کوتاه برسد و داستان‌های نابش را به دست داستان‌خوان‌ها برساند. اما تلخ‌تر می‌شود ذهن‌مان که در دوره‌ای رفت که کارهای او پس از ۱۰ سال انتظارِ مجوز بیرون آمدند تا نشان دهد چه داستان‌نویسی است.
این مترجم در ادامه اظهار کرد: او انتظارِ طاقت‌فرسا را تاب آورد و تن به حذف نداد و از اصولش دست نکشید. به روش‌های باب شده برای معیشت که به روح داستان زخم می‌زند دست نیازید. هرگز ندیدم شکوه و ناله کند. انگار همه آنچه را که می‌آزردش و آن لعنتی که به قول خودش نویسنده ایرانی گرفتارش بود، در کنار کابوس‌ها و خیال‌بافی‌هایش به داستانش می‌ریخت و زخم‌هایش را به گوشه‌ای می‌برد و تیمار می‌کرد.
طاهری ادامه داد: می‌بینیم خیلی‌ها که این روزها از او می‌گویند و می‌نویسند بر همین ویژگی‌هایش انگشت می‌گذارند همه ما که کم و بیش می‌شناختیمش می‌دانستیم وقت‌هایی که انگار دیگر از پس روزگار برنمی‌آمد فقط غیبش می‌زد. یک بار آنقدر نگرانش شدم که به روی بالکن خانه‌اش رفتم و صورتم را به شیشه‌ها چسباندم تا ببینم آیا هست و پاسخ نمی‌دهد؟ یا نیست یا ... ولی باز پیدایش می‌شد و همان جوان صاف و زلال بود با همان لبخند به پهنای صورت و چشم‌های هوشیار و طناز. آن طنز در نگاهش این روزها خیلی به یادم می‌آید وقتی پیام‌های تسلیت را می‌بینم یا حالا که قرار است در قطعه نام‌آوران بیارامد.
طاهری ادامه داد: در اولین دوره جایزه گلشیری یکی از چهار داورمان بود و در دوره چهارم «باغ ملی» او که امید به داستان‌نویسی معاصر را زنده می‌کرد برنده شد. جایزه را که متوقف کردیم به دیدنم آمد تا منصرفم کند مو سپید کرده بودم و چهره‌اش باز شده بود. سال‌ها بود ندیده بودمش عوض شده بود. عشقی که در زندگی یافته بود و فرزندش انگار نورانی‌اش کرده بودند رمانش که درآمد همه ما که او و داستان‌هایش را می‌شناختیم شادمان شدیم امیدوار شدیم که حاصل آن همه شور و عشق به داستان، آن نگاه تیزبین به انسان و پیرامونش، آن حرمت‌گذاری به کلمه، به شکل دادن، به آفریدن بیشتر و بیشتر خواهیم دید. اما دریغ.
این مترجم و همسر هوشنگ گلشیری یادآور شد: در این 17 سال چند باری شده که گفته‌ام چه خوب که گلشیری رفت و ندید. یکی از آن چند بار لحظه‌ای بود خبر را شنیدم. تسلیت می‌گویم به همه دوستان ادبیات داستانی و آنها که خواندن داستانی از کوروش اسدی روشن‌شان می‌کرد. خسران بزرگی است که هر چه هم از پس سال‌ها انتظار بکشیم دیگر نوشته‌هایش را نخواهیم خواند. تسلیت می‌گویم به همه شما و به ویژه عاطفه چهارمحالیان که باید بار سنگین این اندوه را بر دوش بگیرد و دخترش شهرزاد که عشق کوروش به داستان در نامش تنیده است. جایش سخت خالی خواهد بود.
هرمز علیپور دیگر هنرمندی بود که در این مراسم سخن می‌گفت او خاطرنشان کرد قبلا از این بخواهند درباره کوروش صحبت کنند باید به کلمه و جامعه ادبی هنری چه کسانی که در خلوت کار می‌کنند و چه کسانی که معروفند و چه کسانی که رنج بار هنر را به دوش دارند تسلیت بگویم. 
این شاعر ادامه داد: من اولین بار در مجله کارنامه به وسیله نثری که کوروش در زمان گلشیری نوشته بود با او آشنا شدم و به نثر و نگاه و فشردگی که در آثارش بود تعلق خاطر و علاقه پیدا کردم.
هرمز علیپور در ادامه شعری را در رثای کوروش اسدی خواند.
یارعلی پورمقدم دیگر نویسنده‌ای بود که برای صحبت درباره کوروش اسدی حاضر شد و سخن خود را این طور آغاز کرد: اشتباه می‌کنم که این طور شروع می‌کنم؛ نه موافق استتیک من است نه ایده جالبی دارد و حفظ شاعرانه کلام در آن غائب است.
پورمقدم ادامه داد: خسته‌ام از حرف‌هایی که درباره شاعران می‌زنند بعد از مرگ. خوب نیست هیچ، خیال می‌کنم. دور شدم از حرفم. یک شب خواب دیدم کلمات پروانه‌اند و من تور ندارم؛ تعبیر ساده‌ای دارد، می‌دانم. اما این خواب من را به یاد زندگی انداخت با اجاره خانه و پول آب و برق چک‌های بی‌محل و ازدواج‌های موفق و مرگ‌های زنجیره‌ای که منطبق نیست اصلا با استتیک من.
حسین سناپور نیز در این مراسم گفت: متاسفم که برای چنین وضعیتی اینجا جمع شده‌ایم به جای اینکه در مراسم تجلیل و جایزه بزرگی برای کوروش دور هم جمع شویم. ذهن من مثل خیلی از شما هنوز این قضیه را نمی‌پذیرد و حرف زدن برایم سخت است.
سناپور ادامه داد: من نمی‌خواهم تسلایی به کسی بدهم نه به خانواده نه دوستانش و نه اهل قلم. تسلایی ندارم که بدهم تسلایی نیست که بدهم هر چه هست خشم است از این مرگ‌هایی که مرگ نیستند نفله شدن و قربانی شدن‌اند. گمان می‌کنم حتی بهتر است که گریه‌هایمان را هم نگه داریم که مبادا خشم‌مان خالی شود. خشم از این همه مصیبت از مرگی که نویسنده‌هایمان را جوان‌مرگ می‌کند و هر کدام را به کام خود می‌کشد بی آنکه هنوز واقعا زندگی کرده باشند. بی‌آنکه واقعا عرضه کرده باشند آنچه را که می‌توانستند.
این نویسنده ادامه داد: بگذارید خشمگین باشیم از این وضعیت و از این سیاست و فرهنگی که مدام اهل قلم را جوانمرگ می‌کند چه در کار و چه در حیات عادی‌شان. کوروش اسدی نه جمعه شب گذشته که ذره ذره در تمام سال‌های این چند دهه مرگ را تجربه کرد.
سناپور تصریح کرد: وقتی که به آتش جنگ از زادگاهش کنده شد، وقتی که خانواده‌اش از اطرافش پراکنده شدند. مجموعه باغ ملی را بخوانید که ببینید حسرت‌هایش را از آن گذشته چطور در چند باغ نمادین کرده و با چه حسرتی و با چه زیبایی و فشردگی هم. کوروش وقتی حضور مرگ را تجربه کرد که اولین مجموعه داستان مجوز گرفته‌اش در اواخر دهه 60 را قبل از انتشار و به حکم همان ارشادی که به کتابش مجوز داده بود خمیر شده دید و حسرت انتشارش به دلش ماند.
سناپور ادامه داد: مرگ را وقتی روز به روز و سال به سال تجربه کرد که تا حدود 40 سالگی منتظرمان بود تا کتابش چاپ شود تا بتواند ببیند که شکل دادن به حسرت‌های جوانی و پرسه‌های تنهایی‌ جوانی‌های خودش و بسیار جوان‌های مانند خودش باید تا چند سال در کشوهای میزی که شاید نداشت خاک بخورد با مرگ دم‌خور ماند وقتی که دوباره برای انتشار همان باغ ملی‌اش که قرار بود یکی از بهترین مجموعه‌های دوران خودش باشد باز چند سالی صبر کرد.
نویسنده کتاب سمت تاریک کلمات یادآور شد: صبر کردن‌هایی که تمامی نداشت و در کار فرسودن روح و جانش بود مثل حدود 10 سال صبر کردن برای انتشار رمانش «پشت ابرهای گمشده» و رد شدن‌های مکررش در ارشاد و از این ناشر به آن ناشر بردن تا مگر به ترفند تغییر ناشر این اولین رمانش مجوز بگیرد. تا مگر آن همه حسرت‌ها و دریغ‌ها از گم شدن کودکی و جوانی مجال دیده شدن پیدا کند تا مگر آن همه خالی پشت سر همه ما جایی گفته شود و بدانیم که نویسنده‌ای هست که آن تکانه‌ و آن شوک بزرگی که همه‌مان را گیج و سردرگم کرده نوشته و حی و حاضر پیش چشم‌مان گذاشته است تا مبادا ندانیم بر ما چه گذشته است.
سناپور ادامه داد: کوروش اسدی هر چه داشت و هر چه را می‌دید و هر چه را بود در داستان خلاصه کرد. می‌دانست این تنها سلاح و تنها مفر و تنها دارایی ماست در مقابل این زمانه‌ای که سیل‌وار در کار کندن بنیان‌هایمان است. بنیان‌های انسان بودن و ویرانی بودن‌مان و چه دارایی که داریم. بی‌جهت نبود که در اواخر دهه 60 مثل من و دوستان دیگر به حلقه گلشیری پیوست چون می‌دید که آنجا خانه داستان است. خانه‌ای که محل خیلی چیزها شاید است اما هیچ چیز به اندازه داستان جدی نیست. خانه‌ای که سرنوشتش داستان و در قالب داستان ریختن همه این فرهنگ و این مردم.
سناپور خاطرنشان کرد: از میان آن همه هم که به این خانه رفت و آمد می‌کردیم کم نبودیم اهل حسرت اما کوروش انگار پرحسرت‌ترین مان بود کم نبودیم اهل زخم اما انگار کوروش زخم‌خورده‌ترینمان بود. کم نبودیم اهل جنگیدن در کشوری که حتی درصف نان و در صف اتوبوسش هم باید جنگید. کوروش اما اهل جنگیدن نبود. بودیم کسانی که داستان را تراش خورده‌ترین می‌خواستیم با کمترین باج به هر کسی حتی خواننده اما شاید کوروش باج ندهنده‌ترین در میان‌ما بود و شاید تنها کسی که داستان را زاویه خود کرده بود و تنها پناهش در مقابل این سیل که انگار هنوز دارد همه‌مان را می‌برد.
او ادامه داد: چه می‌شود کرد که بیش از این سی و چند سال دیگر تاب این همه را نتوانست و هم زندگی و هم نوشتن را رها کرد و فقط داستان‌های نوشته‌اش را برای ما گذاشت و آنها را که ننوشت و کارها و زندگی‌هایی که نکرد همچون حسرتی باقی گذاشت.
یونس تراکمه آخرین سخنرانی بود که در وصف کوروش اسدی صحبت کرد، او گفت: دو سال پیش که برای وداع آخر با ابوالحسن نجفی به بهشت زهرا رفته بودم به این باور رسیدم که جلوی رویم دارد آرام آرام خالی می‌شود و من هم در صف انتظار هستم حالا کمی دورتر و دورتر اما ما در صف قرار گرفته‌ها تنها دلخوشی‌مان به پشت سرمان است به جوانان و میان‌سالانی که قرار است عرصه حیات را با وجودشان با تخیل‌شان و با خلاقیت‌شان پرنشاط کنند آنچنان که جهان قابل زیست‌تر از آنچه هست باشد.
تراکمه که با بغض سخن می‌گفت و می‌گریست ادامه داد: به آخر خط رسیده‌ها فقط وقتی با رضایت چشم بر جهان می‌بندند که به پشت سرشان مطمئن باشند اما غم‌انگیز زمانی است که برگردی و پشت سرت را خالی ببینی. ببینی کسی یا کسانی که قرار بود باشند تا تو آسوده خاطر خداحافظی کنی، زودتر از تو رفته‌اند و تو مانده‌ای با حفره‌ای در مقابلت که گریزی از آن نیست و حفره‌ای مهیب‌تر پشت سرت.
این داستان‌نویس ادامه داد: جهان بدون این پشتوانه‌ها چه بیهوده و مهمل است. کوروش اسدی در زمانی گم شد که تازه پیدا شده بود. او پیدا شده بود تا زندگی‌های نکرده تو را زندگی کند. زندگی و ادبیات هنوز به کوروش اسدی خیلی بدهکار و مدیون بود.